روزایی که از خواب بیدار میشم و خونه نیست حالم گرفته است،. انگار یه گمشده ای دارم، یه کار نیمه تموم. معمولا هم صبح بیدار میشم و صبحانه میذارم براش و راهیش میکنم اما همون اوایل بهش گفتم اگه بیدار نشدم بی خدافظی نرو. بیدارم کن بگو که داری میری. یه روز صبح بیدارم کرد : من دارم میرم، کار نداری؟؟خدا شاهده چشمام نیمه باز بود از شدت خواب آلودگی اما هراسون گفتم: گوشیتو میبری؟؟؟گفت : آره خب. واسه چی؟ چشمامو بستم: خب برو کارت داشتم بهت زنگ میزنم.. . فکر کنم دو ماهی از اون روز میگذره اما هنوزم یادم میاد خندم میگیره.چی تو ذهنم گذشته که همچین چیزی گفتم؟؟
برچسب:
نویسنده: حدیث طاهری
تاريخ: چهارشنبه
28 ارديبهشت
1401 ساعت: 14:20